
دوستی بها نداشت...
تا گردنهای لاغر کودکی هایمان بسوزد
در بی عاری ظهر تابستان با شوره های عرق
طعم " آلاسکا" در بی تابی نفس نفس زدن هایمان تا سر کوچه
و سهم همیشه تو از آن خنکای نارنجی
....
ما بزرگ شدیم، بی آنکه بخواهیم شاید ...
و من ساده تر از آن بودم که حرف هایت را نشنیده بگیرم
وقتی که تنها کلاهم را برداشتی
و من با خود: مگر چند داده ای بابت این همه رفاقت
... بی خیال رفیق
من از انتهای سلحشوری می آیم
از ته نگات در اعوجاج گرم صحرا...!
از بستر خیس واژه ها...!
از لابلای شنیع ترین روزها...!!!
جایی که واژگان مادینه از عشق تهی شده اند
و مردانگی، در کنار خیابان پا می خورد
و تو....
با این همه بوسه های بی بدیل
که بر لبهات خشکیده بود
بگو از رطوبت کدام آغوش حرف می زدی تا مرا بخشکانی...؟!!
کلاس که تموم شد از دانشکده زدم بیرون و یه سره رفتم خونه پاهام ذق ذق می کرد از خستگی خونه که رسیدم دیگه دم غروب بود و خانمم داشت فرهاد و شیر می داد دستی به صورت بچه کشیدم هنوز تب داشت دو روز بود که تب ولش نمی کرد .تا دست و روئی شستم بچه خوابیده بود و طعم گس چایی داغ ارتعاش رگهای دردناک سرم رو آروم کرد گفتم:چه خبر بچه امروز حالش چطور بود
:همه اش تب داشت ....
رو به بچه کرد و ادامه داد
: عزیزم ...و دستی به پیشانی عرق کرده فرهاد کشید
:ببین، بچه خیلی تبش شدید شده میترسم...!
بی اینکه حرفی بزنم رفتم و کمی آب توی یه تشت کوچیک آوردم ...
:بیا یه کم پاشویه اش کن اقلا" تبش بالاتر نره... و فرهاد به تندی نفس نفس می زد
پاهای بچه رو که توی آب گذاشتیم ناله کوچیکی کرد و چشمای سیاهشو نیمه باز کرد انگار داشت نگام می کرد دستم رو روی صورت گل انداخته اش کشیدم و گفتم
:فری بابا حالت خوب نیست ؟
و بچه نگاه کم رمقش رو بست و دوباره نفس عمیقی کشید. انگار می خواست بگه چقدر سوالم احمقانه است...! پاشویه فایده ای نداشت بچه مرتب تبش بالا می رفت.
حالا دیگه نیمه شب شده بود ...! بچه صورتش مثل لبو سرخ شده بود و نفس نفس می زد یهو خانمم فریاد خفیفی کشید.
: ببین ،بچه داره می لرزه..! تشنج کرده یه کاری بکن ...!
لباس پوشیدنم فقط چند لحظه طول کشید فرهاد و بغل زدم و رو به خانمم گفتم تو دنبالم نیا و به دو از خونه زدم بیرون سوز سختی می اومد و هیشکی توی خیابونا نبود تن نیمه جون بچه توی دستام هر لحظه سنگین تر می شد صدای خانمم رو از پشت سر شنیدم که می گفت باید یه ماشین بگیریم ...
تازه متوجه شدم که اونم داره دنبالم میاد مدتی سر میدون محله موندیم اما ماشینی نبود یکی دوتا ماشینم که رد شدن به ما توجهی نکردن تن فرهاد مثل آتیش بود . دوباره نا امیدانه شروع به دویدن کردم اما تا نزدیکترین بیمارستان راه زیادی بود .... نفسم بریده بود اشک داشت از گوشه چشمم سر میزد که ...
یه مینی بوس کنار پام ترمز کرد و در و باز کرد گفت بپر بالا داداش منم بی معطلی سوار شدم خانمم مدتی بعد نفس بریده رسید و سوار شد .... بچه رو به بیمارستان رسوندیم و با کمک اون مرد داروها رو هم خیلی زود تهیه کردم، پزشکا تونستن تب بچه رو پائین بیارن و کم کم دل من و خانمم آروم گرفت. راننده مینی بوس گفت
: داداش می خوای وایسم برسونمتون خونه؟...
ازش تشکر کردم و گفتم که همه زحمتشو کشید و به دادمون رسیده، آدرس محل کارشو پرسیدم راننده خط آزادی به میدون گلچین بود بعدها هر چقدر رفتم سر اون ایستگاه دیگه اون مرد رو ندیدم می گفت اسمش مرتضی است نمی دونم الان کجاست اون مرد، اما اون شب اگه نبود شاید من الان فرهاد رو نداشتم صفای وجود هر چی مرده مثل آقا مرتضی که اون شب در حق ما مردانگی کرد .
هر چقدر هم دنیا و مردمش بد بشن هنوزم گاه گاهی نسیمی از مردونگی روحمون رو نوازش میده، هر جا هستی آقا مرتضی زنده باشی رفیق





دوستان عزیزی که با لهجه بچه های خوزستان آشنا نیستن شاید برای خوندن این مطلب کمی با مشکل مواجه بشن اما به هر تقدیر باید با همین لهجه مطلبو می نوشتم.
گرما رو اعصاب همه راه میرف خودمه به اتوبوس رسوندم هفت ، هشت صندلی خالی بود. تا نشستم با صدای دختر بچه ای که معلوم بود گرما و خستگی کلافش کرده ، رومه به عقب چرخوندم ، دختره هی آستین مادرشه می کشید و می گف:
ماما پام درد گرف خو بریم بشینیم اونجا... نگا چن تا صندلی خالیه...
مادره که خودشم از خسه گی و گرما کلافه بود با عصبانیت معنی داری گف: نمی شه ...! مگه نمی بینی اونجا مردونس...!!
دختره طفلک نمی فمید مردونس یعنی چی و چرا وقتی صندلی خالی هس اونو بقیه زنا باید سر پا وایسن به مادره گفتم: خانم حالا بذار بچه یه دیقه بشینه اقلا" خستگیش در بره اینجا که فعلا" خالیه ... دختره هم زود بل گرف رف نشست رو یه صندلی تکی ...! گرما کفرمه در آورده بود. مردیم تا رانندش اومد...!
راننده که اومد بالا تا چشش به دختره افتاد گف: دختر خانم بلن شو، واسه ما مسولیت داره دختره اما خسته بود و بلن نشد ...! راننده دوباره گف: بلن شو خانم میرن گزارشمونه میدن دردسرشه ما می کشیم.... مادر دخترک آروم گف بیا اینور عزیزم بیا...!!
دختر بیچاره با یه بغضی بلن شد و رف تو قسمت زنونه ، راننده شروع به جمع کردن بلیطا کرد، بش گفتم :جناب این بچه خستس میذاشتی چن دیقه بشینه خستگیش دربره آسمون که به زمین نمیومد...!
راننده گف والا آقا ما خودمونم ناراحتیم اما او بار که یه پیرزنیه گذاشتم بشینه یه روز برام کسر حقوق زدن یه توبیخم نهادن تو پروندم خدانه خوش میاد نون زن و بچه مونه ببرن...؟ نمیدونستم چی بگم... اونم خیلی مقصر نبود.
ردیف جلوئیم مرد جا افتاده ای که روزنامه رو ورق میزد تیتر روزنامه رو که به " طرح هوشمندانه تفکیک جنسیتی دانشگاه ها" اختصاص داشت برا بغل دسیش میخوند، حالا اتوبوس راه افتاده بود و باد گرمی که از پنجره میومد گرما و شرجینه کمی قابل تحمل می کرد در اتوبوس که باز شد باد داغ که به صورت عرق کردم خورد خنکای زود گذرینه حس کردم از اتوبوس پیاده شدم. دخترک حالا رو پله جلوی در اتوبوس نشسته بود و خستگی در می کرد . لبخند شیرینی زد... به این فکر کردم که اون دختر تا پایان دانشگاهش مجبوره رو پله جلوی در اتوبوس بشینه و خستگی در کنه اما رو صندلی قسمت مردونه نشینه تا اتفاق بدی براش نیفته...!
اهواز- مهر 90
سر پیچ آن کوچه
در کمر کش نجیب محله
خودش هم که نبود همیشه در میان نفس های بریده بریده ی رهگذران
بوی واکس، خاطره اش را زنده می کرد...
ایکاش کوکب با آنهمه دلتنگی از بوی واکس عقش نمی گرفت
من که سالهاست با نگاهت رفیقم
دشمنی هم اگر کنی طاقت دوست نداشتنت را ندارم...
مراقب خودت باش بوی پاییز توی کوچه پیچیده
گل های چادرت باد میخورند...!
...بیرون نیومده باد گرم گذاشت تو صورتم چشامه ریز کردوم و آروم در نهادم ری هم کمی دم در نشستم، اگه آقام بیدار میشد خدامه در میاورد ( خیلی بدش میومد ظهرا برم بیرون) سایه نصفه نیمه دیوار بدرد نمی خورد آفتاب ول کنم نبود ،سایه دیوار خونه اسا عزیز جام بود بلند شدم برم تو خیابون که صدای تقه در اومد همونجا کپ کردم گفتم حتما" آقامه اما نبود صدای در خونه ننه غلام اینا بود آفتاب همیطور زل زده بود تو کوچه و آتیش میریخت تو سر و صورتم، کشور سر پتی از لای در خونه ننه غلام سرک کشید و پیرهن گلدارشه تکون میداد تا کمی باد خنکش کنه چقد بی چادر خوشکل بود دسمه بلند کردم بش گفتم دم در چی میکنی؟ اونم نه گذاش نه ور داش گفت خودت چی میکنی؟ کمی خیط شدم اما دوباره گفتم خو مو ظهرا خوابم نمی بره حوصلم سر میره میام بیرون اما تو خوب نی بیای بیرون مردمه نمی شناسی ؟ اونم گفت خو مونم خوابم نمیا حوصلمم سر میره ... خندم گرفت به حاضر جوابیش، دوباره بش گفتم جان تو میتونی یه کم آب خنک برام بیاری خیلی تشنمه خونه خودمونم جرات نمی کنم برم میترسم آقام بیدار بشه... چیزی نگفت رفت داخل ، گرمای آفتاب پس گردنمه میسوزوند رفتم تو خونه شون آب که آورد بش خندیدم و گفتم دست درد نکنه و یه نفس سرش کشیدم اونم گفت نوش جون بازم میخوای گفتم نه مرسی ...لیوانه که بش دادم دسمه گذاشتم رو دسش ... قلبم داشت میزد بیرون، بش نزدیک شدم اونم اومد تو بغلم نفس نفس میزدیم گرما بیداد میکرد اولین باری بود که یه دختره میبوسیدمنفهمیدم چقد طول کشید دلم نمیومد لبمه از رو لباش ور دارم اما صدای یه موتوری که از تو خیابون میگذشت همه چینه تموم کرد...! رفتم سر کوچه و پیچیدم تو خیابون، سایه دیوار خونه اسا عزیز بهتر تر از همه جا بود سایه دیوار نشستم و رفتم تو نخ کشور ... چن ساعت بعد دوباره دو گل کوچیک بود و بچه ها و خنکای نیم بند عصر اما هیچ ظهری به گرمای ظهری که کشوره بوسیدم نبود ...
این نوشته غزل نیست قصیده هم نیست نمی دانم چیست !!میدانم که حالت با جانت قافیه نیست اما من نوشتم شما هم به هر نیتی دوس داری بخونش مدتها بود که سرودن شعر در قالبهای کهن را کنار گذاشته بودم اما به هر تقدیر... بخوانید دیگر... :
بیدار که میشوی حالت گرفته است
انگار آه کسی دامن جانت گرفته است
هی آب میزنی به روت هی چای میخوری
نخیر،حال خراب است زبانت گرفته است
میزنی بیرون شاید کمی بهتر شوی! ولی
دم غروب است کجا بروی؟ کارت گرفته است؟
از انحنای کوچه بن بست که بگذری
چیزی مثل خوره بجانت گرفته است
هر چه می نگری هم زبانی نیست
هر نگاه تیری به کمانت گرفته است
برگرد فایده ندارد برو بمیر
شهر را غبار تیره خیانت گرفته است

از نخستین نگاه
چیز زیادی یادم نمانده
جز آنکه نگاهت از لابلای چادر گلدار قد می کشید
تا چشمهای من ...!
زخم دستانم ذق ذق می کرد
و خیابانی که به زندان شهر میرسید
با تمام درختهایش به ما ذل زده بود...!
نظرات ()