اینم از روزگار من

پس از مدتها غزلی تازه سرودم بیاد روزگار سپری شده ... 

افسانه های ما دردیست ماندگار 
گاهی زشوق عشق دستی به زلف یار 

یک روز سرسری از کوچه مان گذشت 
آن دلبر حزین آن نازنین نگار

انگار خسته بود هم کوچه هم درخت
هم جان سخت من از دست روزگار

اما نگاه او،هی گشت و گشت وگشت
برجان نشست و من، دلتنگ و بی قرار

حالا گذشته است زان روز بی بدیل
روزان سخت و سرد،سی سال آزگار

اما نگار من افسانه ای فقط 
بودست و من هنوز چون کوه استوار

/ 17 نظر / 233 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سودابه

سلام.به وبلاگتان سرزدم .همان موسیقی آشنا و مطلع غزلتان : افسانه های ما دردی ست ماندگار دلتنگ شدم برای افسانه ها و دردهای ماندگارم..

مهدی آخرتی

ممنونم داداش ازت

بالوانه

خیلی لذت میبرم از سرود ه های دوست عزیز موفق باشی

رشنو

پاینده باشید.

حسین فتحی

[قلب][چشمک][نیشخند][زبان]خیلی خوبی .عمو حسینم[گل][گل]

همطا

"در دهان ِ پنجره شعری بود...که بسته شد..." دعوتید به شعر...نه!

نقاشچی

همیشه استوار و برقرار باشین جناب فتحی

rostami

سلام سال نو مبارک سال خوب خوش همراه با سلامتی داشته باشی [گل]