اینم از روزگار من

اینم از روزگار من:

یک صبح بهاری برای همیشه پدر شدم
با ناز خنده ای یک عمر در به در شدم
آفتاب که زد شهر کرخت دوباره جان گرفت
و من برای یک لقمه نان حلال جان به سر شدم
همه گفتند مبارک است پدر شدی
امابعد سالها ندیدند، خون جگر شدم
من که سراپا غرور بودم و شور و ادعا
یک سلحشور دست بسته ی بی سپر شدم
اما قلندرم همان خنده برایم بسنده است
دل خوشم به این نمک ، چون که پدر شدم
/ 8 نظر / 220 بازدید
سهیلا

از ماست که بر ماست... بدر شدن خودبخود و بدون اختیار اتفاق نمی افتد............

سهیلا

منظورم این بود که وقتی انسان خودش اختیار داره و با عقلش انتخاب می کنه و هیچ اجباری در کار نیست، سختی هایی که بدنبال انتخابش میاد رو هم پذیرفته و گله معنایی نداره. و به عبارتی دیگر سختی هایی که خودش انتخاب می کنه شیرین هست. سبز باشید[گل]

یلدا جعفری

درود بر استواری قلم شما پدر... به امید استواری سایه های لرزان اما مهربان پدران زنده باشید استاد زیبایی ذهن شما چون همیشه ستودنی ست... [گل]

رستمی نیا

سلام بر دوست من در صبح زمستان پدر شدم همه گفتند مبارک است تو را که پدر شدی حتا کسان که در دلشان خون جگر شدند رسم زمانه و روزان و عمر ماست رنجی که میکشیم زخمی که میخوریم امابرنده آن کسی ست که به لب خنده اش گواست.[لبخند]

نقاشچی

عالی بود[گل] سایتون همیشه روی سرش خدا حافظش باشه

اکبری

سلام چه حس نابی داره شعرتون با ناز خنده ای ...

حسین فتحی

[لبخند][قلب][تایید][بغل][قلب]