نقد و نقلی بر اینستالیشن "مغاصر" اثر محمد جرجرزاده


امروز در اینجایی از تاریخ که ما ایستاده ایم

هجاهای بلند نامش چون خاری در پیچ و تاب هزار توی ذهن می خلید ... "مغاصر"... را در پستوی خاطرات چند هزار ساله بشریت می توانستی که فرا یاد بیاوری. به روایت زنده یاد دهخدا در کتاب فخیم لغت نامه، "مغاک" از فرگشت "مغادگ" بر آمده و مغادگ واژه ای است که در اوراق مانوی به معنای سوراخ ، غار ، گود ، گودال و جائی فرو شده چون چاهی ... آمده است. گویا ما پس از این همه سال سرگردانی در تاریخ دوباره به غار بدویت بازگشته ایم...! واژه "مغاصر" انتخاب هوشمندانه ای بود برای نامگذاری اثر اینستالیشن محمد جرجرزاده، که هم تلخی زهر خندی را به ذهن هوشیار می خلاند و هم نمک کنایتی می پاشد به زخمی دیر پا که برجان این سرزمین نشسته است.

از راهروهای تاریک و پیچ در پیچ بنا که بگذری در آنسوی آن درگاهی نیمه باز مغاکی تاریک وخاموش رخ می نماید. و ناگهان صدای سایش چیزی بر سنگ شاید، یا نه صدای زمزمه ای فرو خورده در گلوی محتضری، و یا پژواک صداهای وهم انگیز جادوگری که اورادی را به زبانی نامانوس زمزمه می کند. و آتشی برافروخته در میانه با بوی آشنایی چند هزار ساله که می رقصد به هر نوای باد. اخگری باید برگرفت تا روشنای راه باشد در بازگشتی چند هزار ساله به ریشه های نخستین نگاره های دست بشر.

بر دیواره ها نقش ها سرمی خوردند و در لرزش شتابناک اخگران بازی مداوم مرگ و زندگی را به تصویر می کشانند." باید از سریع ترین جانور روی زمین سریع تر باشی تا زنده بمانی". و زمزمه غریبی که اورادی را ساز کرده شاید به آرزوی تسخیر ارواح آن جانوران در بازنمائی این نقش های نشسته بر دیوار.

در این میانه اما، گاه پاها بر سنگی می لغزد و گاه سکوت این مغاک با صدای موهشی فرو می شکند. و در بزنگاهی ناخودآگاه به ژرفای تاریخ می لغزاندت ... گاه صدای هم همه ای از گوشه ای بر می خیزد و گاه همه انگار به شنیدن صدایی نا آشنا گوش سپرده باشند، دم را فرو می برند و به سختی بر می آورند. مادران فرزندان را در آغوش می فشرند و مردان شکارگر بر آشوب درونشان دندان می بندند.

 کمانهای کشیده و پیکرهایی که هیچ تلاشی برای واقع نمائی در آنها نمی توان دید. فرم های استیلیزه و در منتهای سادگی و بی گمان برای فرا چنگ آوردن روح و جان شکار تا مگر زندگی چندی دگر تداوم پذیرد. و بشریت که در بدایت خود جز زنده ماندن و خوردن چیزی نمی دانست گویی امروز نیز بر همین تسلسل بی پایان حلقه بر حلقه می زند. و امروز در اینجایی از تاریخ که ما ایستاده ایم گویا همه چیز به همان مغاک دیرینه باز گشته و نقش ها را نه بر بوم و کاغذ که بر سنگ و ساروج باید نگاشت.

با این تمامی که قلم فسردیم، " اینستالیشن مغاصر " جرجرزاده ، می توانست ارائه بهتری داشته باشد اگر زمان بیشتری برای سازماندهی و فضا سازی مغاک پست مدرنش در اختیار داشت و تجربه های قبلی بیشتری در ارتباط با این هنر به همراه داشت. فرم ها می توانست در اندازه و طراحی متنوع تر و پخته تر باشد .دیواره ها ، کف و حتی فروزها می توانست مناسب تر و کارآمد تر باشد. آهنگ انتخابی اگر چه با فضای کار کم و بیش مرتبط بود اما با استفاده از سازهای سنتی و بومی مانند کمانچه شاید می شد به یک ساختار منسجم تر دست یافت . مغاک تاریک موزه را ترک می کنیم اما اندیشگی بر آمده از این اثر اینستالیشن مانند خاطره ای شیرین و دور در جان مخاطب به یادگار می ماند و تحسین برآمده از جان هنرمند را سزاوار و بایسته می سازد.

اسحق فتحی

31 اردیبهشت 97


/ 0 نظر / 186 بازدید